Lamborghini AventadoLamborghiniSuperVeloce
پیشرانه 12 سیلندر V شکل12 سیلندر V شکل
حجم موتور (سی سی)64986498
قدرت (اسب بخار/دور در دقیقه)690/7250661/8000
گشتاور (نیوتن متر/دور در دقیقه)690/5500660/6500
شتاب 0-1002/93/3
حداکثر سرعت350337
جعبه دنده7سرعته نیمه اتوماتیک6سرعته نیمه اتوماتیک
میانگین مصرف سوخت17/220/6
قیمت 387 هزلر دلار445 هزار دلار

شامگاه استخوان شکن میلان. قلب ایتالیا. سوز سرد مغز و پی را می درد و می رود. سنگ هم که ببارد باید صبر کرد. وقتی قرار باشد ملاقاتشان کنی سرما که سهل است، گرفتار آتش هم شوی ارزش دارد. فعلا فقط بابد صبر کرد. صبر. اما صبر زیادی هم شک می آورد. 

شک اینکه نکند آدرس را اشتباه آمده باشم. شاید اصلا او آدرس را اشتباه داده باشد. دیشب، ناشناسی زنگ زد. کوتاه و مختصر. با صدایی خش دار و بم دار. آرام و تحدید آمیز گفت: فردا. میدان دل ماریو. خودت تنها. خواهی دید. ثبت کن و بنویس. خودت تنها. همین.  همین را گفت و رفت. مرا می شناخت؟ حتما مرا می شناخت. نه صبر کن ببینم . چرا باید مرا بشناسد؟ مگر یک وبلاگ نویس ساده را چه کسی می شناسد؟ فعلا فقط باید صبر کرد. اما این شک لعنتی. آیا این تماس ربطی به اتفاق امروز صبح دارد؟ خدای من چه فکر های بی ربطی. اگر داشت چه؟

امروز صبح از نمایشگاه روبرتو بالدینی یک سرقت بزرگ انجام شد. پلیس گفت آن رولزرویس صد ساله هنوز سالم است. گاوصندوق هم دست نخورده باقی مانده است. فقط از انبار پایین دو خودرو دزدیده شده است. دو لامبورگینی. می دانم چه هستند. می شناسمشان. خیلی خوب. با آنها بزرگ شده ام. ثانیه به ثانیه. زندگی ام هستند. دقیق تر اینکه همه زندگی ام هستند. یعنی قرار است من الان چه چییزی را ثبت کنم؟ قرار است شاهد چه صحنه ای باشم؟ این سرمای لعنتی دارد پایم را می لرزاند. لرزشش را از زیر کفشم حس می کنم. حتی زانو هایم هم تکان می خورد.

خیلی عجیب است. خودم هم می لرزم. چراغ بالای سرم، جدول ها و سنگ فرش ها. حتی درخت ها هم می لرزند. نه، این لرزش سرما نیست. اینجا همه چیز می لرزد. زمین و زمان دارند به هم دوخته می شوند. می دانید چه می گویم؟ انگار پایین یک دره قرار گرفته باشید و از بالای سر گله بوفالو های خشمگین سرازیر شده باشد. بوفالو های رم کرده. قسم می خورم که همین طور است. یک قدم. تنها یک قدم توانستم عقب تر بروم. بلکه ذره ای جانم را حفظ کرده باشم. دیدمشان. خودشان هستند. خود خودشان هستند. همان دو. همان دو لامبورگینی از دور می آیند. نه نمی آیند. می دوند. می غرند و می دوند. سارق می دانسته چه بدزدد. حالا دیگر صدای مرگبار هم به لرزش اضافه شده است.

می توانم تصریح کنم میان یک آتشفشان هستم. بدنم داغ شده است. نه سوزی نه سرمایی. حالا فقط حرارت و گدازه. چند متر مانده اند تا به من برسند. تصور می کنم میزبان دو بولدوزر هستم که می خواهند زمین را بشکافند. صدای جابج شدن مغزم را هم می شنوم. صدای دیوانگی را. همان بهتر که تنها آمدم خوب شد با کس دیگری این تجربه را شریک نمی شوم. می خواهم فقط خودم شاهد پدید آمدن حرکت شهاب سنگ روی آسفالت باشم. شاید هر قرن یک بار رخ دهد. آمدند. نزیک تر. حالا رنگشان را هم می توانم تشخیص دهم. نزدیک تر.

هر قدر که پیش می آیند، غرش و لرزش بیشتر می شود. نزدیک تر. بیم دارم وقتی که به من برسند پودر شده باشم. نزدیک تر. رسیدند. دیدم. من و تنها من شاهد جنون لامبورگینی های افسار گسیخته بودم. آنها دزدیده نشده اند. آنها را آزاد کرده اند. ببر را که در نمایشگاه نگه نمی دارند. ببر باید بغرد و شکار کند. این من و این شما. این شکار و این شکارچی. راستی اصلا برای چه آمده بودم؟ پاک فراموش کرده بودم. ثبت کن و بنویس. دوربین و قلم و کاغذ. برای تاریخ نگاری این لحضه تکرار نشدنی. از من گه گذشتند، رفتند که دور بزنند. حتما ناشناس می دانست که بار اول نمی توانسم کار کنم. واقعا هم کاری از دستم برنمی آمد. از پشت دیدم که آتش زبانه می کشید. چون موشک هایی که روی زمین رها شده باشند دود می کردند و شعله می کشیدند.

دور زدند و دارند بر می گردند. با همان سر و صدای قبلی. با همان جوش و خروش عکس هایم را گرفتم. ولی عکس خوب توصیف نمی کند. باید بنویسم. اینطور بهتر است. راحت تر آنچه را رخ می دهد منتقل می کند. خدای من این گزارش را که در وبلاگم بنویسم چه قیامتی راه می افتد. آرام باش هنوز برای غرور زود است. اینطور شروع کردم: در شامگاه استخوان شکن میلان. قلب ایتالیا. وقتی سوز سرد مغز و پی را می درید و می رفت. شاهد گلوله هایی از جنس خودرو بودم. شاهد بودم و می خواستم شما را در این حس سهیم کنم.

امشب دو دستگاه لامبور گینی دزدیده شده از نمایشگاه بالدینی به طرز مشکوکی در میدان دل ماریو مرا به یک نمایشگاه اختصاصی گاو بازی دعوت کرده اند.می نوشتم و حواسم بود که در دنیای واقعی آن دو چه می کنند. پاراگراف بعدی را شروع نکردم تا عکس های بهتری را بگیرم. حالا دیگر جانی به رگ هایم آمده بود. قوتی پیدا کرده بودم تا تکانی بخورم. تازه فهمیدم عکس ها همگی تار شده اند. تصور کن چنین رویداد تکرار نشدنی بدون عکس چقدر مضحک خواهد شد. لنز را تمیز کردم. قلم و خودکار را درون جیب پالتو گذاشتم. پالتو را در آوردم و به درختی آویزان کردم. آماده آماده. عکس خیره کننده ای خواهم گرفت. دور سوم بود که بر می گشتند. شات. نه این خوب نشد. شات. این هم خیلی واضح نیست.

بد نیست کمی نزدیک شوم. آهان. بهتر شد. جلو تر عالی است. عالی است. چه زاویه ای. چه پرسپکتیوی. چه عکسی. باز هم جا دارد بروم جلو تر. پس می روم. شات. شات. شات. بی نظیر هستند. انگار درست وسطشان قرار گرفته ام. خب دیگر کافیست. جلوتر خطرناک است. از درون ویزور دوربین می بینم که آنها به من نزدیک تر می شوند. این بار سریع تر می آیند. به سمت من می آیند. و من درست روبروی آنها هستم. حس می کنم همه چیز سیاه شده است. نه دیگر لرزشی حس می کنم نه صدایی می شنوم. حتی فرصت نمی کنم یک گام آن سو بپرم. حتی یک قدم، یک سانت، یکـــــــــــ .........

{روزنامه ها فردای آن شب عکس تاثیر گذاری را چاپ کردند. در این تصویر دو خودرو از نمای بسیار نزدیک دیده می شوند. این طور به نظر می رسد که سرعت حرکت آنها بسیار بالا بوده است. در گوشه سمت راس و پایین عکس لکه های خون تازه دیده می شد.}